روزی کشوری بود که ناگهان از صدا افتاد. نه بهخاطر جنگ، نه زلزله، نه آتش. فقط یک صبح، مردم دیدند که پیامها نمیرسند، صداها عبور نمیکنند و جهان آنسوی شیشه خاموش شده است. در روزهای اول گفتند: «چیزی نیست، درست میشود.» مردم صبر کردند. روزها گذشت، هفتهها آمد، و صبر تبدیل به خستگی شد. کسبوکارهای کوچک یکییکی بسته شدند؛ دانشجوها از کلاس جا ماندند؛ مادری نتوانست صدای فرزندش را از آنسوی مرز بشنود؛ و مردمی که به گفتوگو عادت داشتند، آرامآرام به سکوت خو گرفتند. کمکم شایعه جای خبر را گرفت، حدس جای دانستن را، و ترس جای اعتماد را. آن کشور فرو نریخت، اما کوچک شد؛ در فکر، در امید، در رؤیا. سالها بعد، وقتی دوباره راهی به جهان باز شد، مردم فهمیدند چیزی بیشتر از اینترنت را از دست دادهاند: عادتِ پرسیدن، حقِ دانستن، و شجاعتِ شنیدنِ حقیقت. پیام این داستان جامعهای که ارتباط را قطع میکند، نهفقط با جهان، بلکه با خودش نیز بیگانه میشود. و سکوتِ تحمیلی، اگر طولانی شود، از هر فریادی خطرناکتر است. #قطعی_اینترنت
۰۹:۴۲ AM
.
بهم ۰۳, ۱۴۰۴
